قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى

2030

تاريخ الفي ( فارسى )

« نائر بامر اللّه و المنتقم من اعداى اللّه » ملقّب گردانيد و لشكرى عظيم از آن قبيله به هم رسانيده متوجّه شهر رقّه شد . اهل رقّه از براى او دويست هزار دينار درآورده در مقام اطاعت و انقياد او درآمدند ، و در اين شهر به اتّفاق آنها يهودى مالدار را به تهمت آنكه امانتهاى مردم نزد اوست ، گرفته از وى نيز دويست هزار دينار تحصيل نمودند ، پس وجوه دنانير و دراهم را به القاب خود مسكوك ساخت و روز جمعه در شهر رقّه خطبه‌اى فصيح و بليغ خواند و حاكم علوى را لعنت بسيار كرد ، و فضل بن عبد اللّه نام شخصى را قائد لشكر خود گردانيد . چون كار او بالا گرفت و از اطراف و جوانب مردم به او رجوع كردند ، الحاكم باللّه علوى در كار او بسيار انديشيد . آخر الأمر ، فكرش بر آن قرار گرفت كه فضل بن عبد اللّه را كه مقدّم آن قبيله بود و الحال سپهسالار اوست ، از وى بگرداند . بنابراين ، پانصد هزار دينار نقد و پانصد هزار جامهء حرير جهت او فرستاد و وعدهء اقطاعات بسيار كرد . چون فرستادگان الحاكم باللّه به فضل رسيدند ، فضل فى الحال ملتمس حاكم علوى را اجابت نموده از نصرت ابو ركوه برگشت و گفت : ما را طاقت مقاومت الحاكم باللّه علوى نيست ، كه پادشاه ديار مغرب و مصر و شام است و اگر تو در ميان ما مىباشى او قبيلهء ما را بالكليّه مستأصل مىگرداند . پس اولى به حال تو آن است كه از اين قبيله بيرون رفته خود را به جاى ديگر رسانى . ابو ركوه چون از يارى و امداد ايشان مأيوس شد ، گفت : ما را به ولايت نوبه « 1 » بفرستيد كه ميانهء ما و والى آن ديار صداقت و محبّت است . فضل بن عبد اللّه اين معنى را قبول كرده دو سوار همراه او كرده كه او را به نوبه برسانند . چون ايشان بيرون رفتند جماعتى را به عقب ايشان فرستاد كه سر راه بر ايشان گرفته او را دستگير نموده به مصر نزد الحاكم باللّه بردند . چون ابو ركوه دردمند را نزد الحاكم باللّه بردند فرمود تا او را بر شتر سوار كرده و گرداگرد شهر مصر گردانيدند و در چهار سو بر دارش كشيدند . در اين اثنا ، فضل بن عبد اللّه به قصد ملازمت الحاكم باللّه آمد و الحاكم باللّه او را اكرام و تعظيم نموده اقطاعات موعود را با زيادتى به او ارزانى داشت . اتّفاقا ، در اين وقت فضل بن عبد اللّه بيمار شد و الحاكم باللّه دو نوبت به عيادت او آمد تا آنكه بيمارى او به صحّت مبدّل گشت . بعد از آن گفت كه او را نيز به ابو ركوه رسانيدند و در همانجا به دارش كشيدند . و از جمله وقايع اين سال فوت ابو العباس بن و اصل ، والى شهر سيراف « 2 » و بصره و اهواز ، بود . در اوايل ابن و اصل مردى بود كه در محلهء كرخ بغداد خدمت اهل آن محله مىكرد . اتّفاقا ، در

--> ( 1 ) . نوبه ، يا ساحل طلا ناحيه‌اى است به افريقا كه شامل نيمهء شمالى سودان است ؛ - برهان قاطع ، حاشيه ، هم‌اكنون نيمى از سرزمين نوبه جزو مملكت مصر و نيمى ديگر جزو سودان است ؛ - موسوعة العربية . . . به نقل از لغتنامهء دهخدا . ( 2 ) . سيراف ، شهر و بندر قديم ايران ، كنار خليج فارس ، كه خرابه‌هاى آن در غرب بندر طاهرى قرار دارد ؛ - دايرة المعارف فارسى .